بهانه
درد دردی که شانه می سوزد
در و دیوار لانه می سوزد
بال الهام باز می خشکد
سینهء پرترانه می سوزد
آب درمن سراب می گردد
برگ وبار وجوانه می سوزد
بس که درپشت عشق می پیچد
قامت تازیانه می سوزد
آی! رنگی زصبح می آید
برلب شب بهانه می سوزد
بال بال
چه عاشقانه شگفتیم، بی خیال شدیم
دراین دیار غریبانه پایمال شدیم
درخت كوچك ما انتظار باران داشت
زبخت سوخته لبريز خشك سال شديم
هواي زمزمه درما هنوز بود مگر
نگفته گفتني عاشقانه لال شديم
دراين ديار، نه ذوق سفر، نه ماندن بود
هنوز پر نگشاديم، بال بال شديم
حوض خشك
گاه فصل از اميد واز ترنم مي شوم
گاه درپهناي دلتنگيي خود گم مي شوم
اشك اشكم از جدايي هاواما ناگهان
مي گشايم چشمهايم را تبسم مي شوم
مادرم آنسوي دريا موج اشك وانتظار
من زحجم بيكسي اينجا تلاطم مي شوم
گرنيابم راه رفتن سوي خانه حيف حيف
ماهي بيتاب حوض خشك مردم مي شوم
به استاد باختری
از خراسانم
ندیده باغچه ها گرمیی حضور ترا
وآفتاب نداشت اندکی غرور ترا
ایا پیامبر میلادِ جنگل و باران
که اعتراف نکرده زمان ظهور ترا
مگر که طایفه ام از تبار خفاش است
چه گونه آه! تحمل نکرد نور ترا
من آن مسافر تاریخ از خراسانم
وخوب می شنوم درد ناصبور ترا
هنوز باد نگفته به گوش جنگل وباغ
تمام گفتنیی سبز آن سطور ترا
دگر که واژه برای تو من نمی یابم
خدا بهار دهد روزهای دور ترا