شعر

دوبیتی ها

 

جفای بیشمارت میتوان گفت

خزانم، از بهارت می توان گفت

فقط از دفتر تلخ جدایی

سخن از انتظارت می توان گفت

 

 

نوای سار ها غم دارد امروز

سرودِ سرو ها کم دارد امروز

تو گویی بر لبان ِ پاک مردم

تبسم رنگ ماتم دارد امروز

 

 

نه غم می بالد اینجا نی ترانه

نه فریاد بلند عاشقانه

نمانده لحظهء سبز ِ به غیراز

طناب گردن وشلاق وشانه

 

 

تمام زنده گانی درد دیدیم

قیامت با نگاه سرد دیدیم

کسی آهی نگفت از دردهامان

فقط یک مشت از نامرد دیدیم

 

 

قیام وخون وخنجر دیده مردم

شهادت را مکرر دیده مردم

زبخت تیره مان فریاد فریاد

جفا ها از برادر دیده مردم

 

 

غریب وبیکس وبی سرنوشتم

من آن تبعیدی باغی بهشتم

هوای تازه میجوایم خدا یا

نگیرد ریشهء اینجا سرشتم

 

 

دوچشمت آفتاب و نور شعرم

لبت شیرین تراز انگور شعرم

خیالم از وجودت سبز سبز است

بیا ای آخرین وخشور شعرم!

 

 

زمستان باغ را جان می فشارد

گلوی سبز ِ گلدان می فشارد

نمیدانم چه خواهد شد بهاران

که آتش دست باران می فشارد

 

 

به م.ع.دانشور

صدايت معني سبز ترانه

غرورت آفتاب اين زمانه

تو رفتي ما واين درياي آتش

تورفتي خاطراتت جاودانه

 

 

دل من بی سری را می پسندد

زبان زرگری را می پسندد

دل من از سری بد ذوقیی خود

کلاه عسکری را می پسندد

 

 

دل من باز عاشق گشته امشب

برای دلبری دق گشته امشب

اگر غم را تو دندان می شماری

دل من مثل ساجق گشته امشب

 

 

دل من خسته گشته لال گشته

سر چاراهیی پامال گشته

دل من در پل چرخیی سینه

دچار حبس چندین سال گشته

 

  

دلم افغانیی آواره گشته

فلسطین گشته وبیچاره گشته

دل من مثل شهر خوب کابل

پراز ویرانیی خمپاره گشته

+ نوشته شده در  2006/9/20ساعت   توسط فرید اروند  | 

آنسوی دریا

 

گاه فصل از امید واز ترنم می شوم

گاه درپهنای دلتنگیی  خود گم می شوم

اشک اشکم از جدایی ها واما ناگهان

می گشایم چشم هایم را تبسم می شوم

مادرم آنسوی دریا موج ِ اشک وانتظار

من زحجم ِ بیکسی اینجا تلاطم می شوم

گرنیابم راه رفتن سوی خانه حیف حیف

ماهیی  بیتاب حوض ِ خشک مردم می شوم

  

نسل من

 

بازمی بینم همان یک خواب را

آسمان تار وبی مهتاب را

کفتر پندار من بی ذوق بود

برگزیده پهنهء مرداب را

گشته خالی ازصداقت آسمان

تا زمین کرده فرامش -آب را-

دربیان لحظه ها گم می کنم

فکرهای آبیی نایاب را

از کی گیرد پهلوان نسل من

کیفر جاندادن سهراب را

من نمی دانم چه تعبیرش کنم

باز می بینم همان یک خواب را

 

 

شگوفه

 

دل های بال بستهء مارا عبور کرد

پسکوچه های خستهء مارا عبور کرد

امید های جنگلیی باغ سبز گشت

ناژوی قد شکستهء مارا عبور کرد

شعری برای رستن برگ درخت خواند

باغ ِ به خون نشستهء مارا عبور کرد

پربار کردزمزمه های نگفته ام

حرف دل گسستهء ما را عبور کرد

امید باغ قامت جنگل  هوای رود

دل های بال بستهء ما را عبور کرد

 

 

 

 

شگوفه

 

شگوفه پاسخ شلاق های سرمایست

شگوفه نام ونمادِ برای زیبایست

شگوفه قافیه شعر سبز باغستان

هوای جاریی پندار های نیمایست

شگوفه قاصد رنگین زبان فروردین

برای باغچه عنوان از شگوفایست

شگوفه ! زمزمه از صمیمیت سرکن

که درگذرگه من نغمه های تنهایست

به باغ سبز خیالات عاشقانه من

شگوفه معجزه از بلند بالایست

  

شگوفه

 

تویی زجنس درختان وهمتبار درخت

تویی نشانه پاکیزهء بهار ِ درخت

تمام قصه یک فصل دروجود تو بود

تویی به باغچهء سبز اعتبار درخت

تویی که رنگ دگر دربهار می ریزی

وگرنه نیست چنین سبز افتخار درخت

تویی که باغچه ها از ترانه لبریز اند

زبان زمزمه های  یی برای سار درخت

هوای آمدنت معنی بهاران بود

ورفتن تو فراهم نمود دار درخت

 تا یخ نبسته

اینجا هوا برای تنفس کمی کم است

لبخند ما نشانه صد ساله ماتم است

دیوی سپید وچاه شغاداست پیشرو

آیا میان رگ رگی ماخون رستم است؟

شاید طلسم خامشی ام بــــــاز بشکند

هرچند واژه های سرودم فقط غم است

گم کرده ایم واژهء نایاب عشق را

سرهای ما برابر وجدان ما خم است

تا یخ نبسته دست ودلم معترف شوم

اینجا برای بودن من چون جهنم است

+ نوشته شده در  2006/9/19ساعت   توسط فرید اروند  | 

بهانه

درد دردی که شانه می سوزد

در و دیوار لانه می سوزد

بال الهام باز می خشکد

سینهء پرترانه می سوزد

آب درمن سراب می گردد

برگ وبار وجوانه می سوزد

بس که درپشت عشق می پیچد

قامت تازیانه می سوزد

آی! رنگی زصبح می آید

برلب شب بهانه می سوزد

 

 

بال بال

چه عاشقانه شگفتیم، بی خیال شدیم

دراین دیار غریبانه پایمال شدیم

درخت كوچك ما انتظار باران داشت

زبخت سوخته لبريز خشك سال شديم

هواي زمزمه درما هنوز بود مگر

نگفته گفتني عاشقانه لال شديم

دراين ديار، نه ذوق سفر، نه ماندن بود

هنوز پر نگشاديم، بال بال شديم

 

 

حوض خشك

گاه فصل از اميد واز ترنم مي شوم

گاه درپهناي دلتنگيي خود گم مي شوم

اشك اشكم از جدايي هاواما ناگهان

مي گشايم چشمهايم را تبسم مي شوم

مادرم آنسوي دريا موج اشك وانتظار

من زحجم بيكسي اينجا تلاطم مي شوم

گرنيابم راه رفتن سوي خانه حيف حيف

ماهي بيتاب حوض خشك مردم مي شوم

  

به استاد باختری

از خراسانم

ندیده باغچه ها گرمیی حضور ترا

وآفتاب نداشت اندکی غرور ترا

ایا پیامبر میلادِ جنگل و باران

که اعتراف نکرده زمان ظهور ترا

مگر که طایفه ام از تبار خفاش است

چه گونه آه! تحمل نکرد نور ترا

من آن مسافر تاریخ  از خراسانم

وخوب می شنوم درد ناصبور ترا

هنوز باد نگفته به گوش جنگل وباغ

تمام گفتنیی سبز آن سطور ترا

دگر که واژه برای تو من نمی یابم

خدا بهار دهد روزهای دور ترا

 

+ نوشته شده در  2006/9/19ساعت   توسط فرید اروند  |