شعر
بال با بال

خشم درمشت ها نمی گنجد

درسکوتم صــدا نمی گنجد

لحظه هایم فشرده می گردند

درتنــــــــم انزوا نمی گنجد

درد در رگ رگم شراره زده

دل دراین تنگنـــــا نمی گنجد

بال با بال باد بایــــــــــد رفت

درتن جـــــــــاده پا نمی گنجد

از حضـــــور درخت تا دریا

فصل ِ سبز ِ خـــــدا نمی گنجد

زخم ِ صد کاج درتنم روشن

خشم درمشت ها نمی گنجد

+ نوشته شده در  2006/2/17ساعت   توسط فرید اروند  |