شعر

رباعی ها

 

بیتوسفـــــر دراز دارم ای دوست

یک سینه ترانه،رازدارم ای دوست

بی تو بی تـــــــــو چقدر باید بروم

اینجاکه ترا نیاز دارم ای دوست

 

 

چشمان تو با سپیده هم پیوند است

آمیزه اشک انتظار چند است

چشمان تو رودبار جاریی غزل

پاکیزه ترین ترانه ء اروند است

 

 

تصویر نگاه تو هنوزم یاد است

درآتش خرمن ِ خیالم باد است

ای دخترکِ ترانه های دل من

نام ِ دگر سکوت من فریاد است

 

 

با زمزمه وترانه جاری شده ای

از چشمه نور آبیاری شده ای

از سنگ وستاره ودرخت ودریا

درباورمن تو یادگاری شده ای

 

 

نام تو طراوتِ بهار است مرا

باغ غزل و شگوفه زار است مرا

با نام توابتدای یک فصل بهار

مفهوم تمام روزگار است مرا

 

 

تا باغ شگفت یادگارت گفتم

پاییز تپید نو بهـــــارت گفتم

تنها تنها دراین دیار غربت

بنشستم ودرد انتظارت گفتم

 

 

پاییز رسید وخانه را آتش زد

گلهای ترو جوانه را آتش زد

ازدردِ کدام زخــــم فریاد کنم

آواز مرا ترانـــــه را آتش زد

 

 

درلانه سبز سار آتش خوردیم

ازباغچه تا بهار آتش خوردیم

تا فاجعه را گلوی فریاد شدیم

برقامتِ چوبدار آتش خوردیم

 

 

توسبز شوی بهار من سبز شود

یک باغچه روزگارمن سبز شود

تو ابر شوی ببــــــاری آرام آرام

خاکسترو شوره زار من سبز شود

 

 

همسایه آفتاب بــــــــــودی گفتم

بر پرسش دل جواب بودی گفتم

پرواز بلند واژه هــــای دل من

یک دفتر شعر ناب بودی گفتم

 

 

دل خسته شدیم و باغ را می جویم

درکوچه شب چراغ را می جویم

از درد وجدایی ها سرودیم اکنون

همباور بی سراغ را می جویم

 

 

اشگوفــــه دهد بهاره چشمانت

درخلوتِ مـــن ستاره چشمانت

دروسعت یک سرود پایان نشود

بیــــــت تر و استعاره چشمانت

+ نوشته شده در  2006/10/4ساعت   توسط فرید اروند  |